باز هم شعر
با اهل زمانه آشنایی مشکل
با چرخ کهن ستیزه رایی مشکل
از جان و جهان قطع نمودن آسان
در هم زدن دل به جدایی مشکل
ابوسعید ابوالخیر
با اهل زمانه آشنایی مشکل
با چرخ کهن ستیزه رایی مشکل
از جان و جهان قطع نمودن آسان
در هم زدن دل به جدایی مشکل
ابوسعید ابوالخیر
چقدر فلسفه می چینی!!!
ببین،
همین که هستی
خودش چقدر شاعرانه است!
یک میز خالی و دو فنجان چای
و یک لبخند جانانه کافیست
تا عقده های دلتنگی ام باز شود!
"امیر ارسلان کاویانی"
این پاییز است که عاشقانه در خود میپیچد
و توهوای بغضش را تنفس میکنی
و در اوج لذت پرواز میکنی...
درباره 'فروشنده' اصغر فرهادی:

سینما همیشه برندهایی دارد که بیشتر از همیشه مخاطبان خود به سالن های نمایش میکشد.
بعد از چند سال اصغر فرهادی با افتخار داشتن اولین جایزه اسکار کشورمان؛ 'فروشنده' را به روی پرده سینماها آورد.
قبل از دیدن فیلم انواع نقدها و تحلیل ها را در مورد این فیلم خواندم به سالن سینما رفتم.
به عقیده من فروشنده واقعیت محض جامعه امروز ایران ماست.
نگاهی جامعه شناسانه و ریز بین که معیار خود را از دبیرستان ها شروع میکند و به پیرمرد آفتاب لب بام تموم میکند.
ترور فرهنگی؛ جنگ نرم یا هرآنچه که اسمش را بگذاریم که باعث شده غریزه های جنسی در اقشار مختلف جامعه ما به عقده های جنسی تبدیل شوند.
انقدر زندگی معمولمان را در برداشت ها و سکانس های ساده فروشنده دیدم که انگار مستند روایتی از فرهادی به نمایش گذاشته شده بود.
در سرتاسر فیلم موسیقی متنی وجود ندارد و بیان داستان آنقدر موسیقی برای ذهن مخاطب میسازد که جای خالی موسیقی دقیقا همانند جدایی نادر از سیمین هیچگاه احساس نمیشود.
کارگردان هرگز سعی بر گرفتن نماهایی زیبا و فریبا نکرده و مثل متن داستان نماهایش نیز بی آلایش و برگرفته از بطن زندگی ما هستند.
فضاهای هنری و گاه مصموم بخوبی روایت میشود و ای کاش بیشتر به آن پرداخته میشد.
نمیدانم ولی شاید هیچ مردی یا هیچ زنی حتی برای ثانیه ای نخواهد خود را بجای عماد یا همسرش بگذارد.
در این فیلم در ناخودآگاه بروی پیرمرد بازمیشود؛ اما همه و شاید خود من هم مقصر کسی را میبینم که بدون مطلع شدن از اینکه چه کسی پشت در انتظار میکشد؛ در را باز میکند؛ بدون اینکه لحظه مکث کنم که آیا مقصر همان مدیر مدرسه نیست که کتاب ها را درخور دانش آموزان خود نمیداند!
و چقد خوب جوابی میدهد عماد به او که کتاب ها به زباله دان ریخته شوند...
بازی شهاب حسینی و ترانه علیدوستی آنقدر به حضم این داستان و روایت واقعی کمک کرده که بیننده حتی لحظه طاقت این را پیدا نمیکند که خود را جای آنها بگذارد.
دلنشینی بازی علیدوستی که آتش بیداری به دل مخاطب میزد به نظر من همان سکانس صبحانه خوردن است و غرق گریه شدن و شرمساری از گفتن واقعه که به اشک ها و بغضهای آتشین او ختم میشود.
چنگ زدن غریبه به موهای شخصیت اول زن به نظر من حرف ناتمام اصغر فرهادی است و تحلیل آن بر عهده ما که تا کجا باید اجازه دهیم با تهاجم فرهنگی و جنگ های نرم دیگران و نظام نادرست آموزش خودمون تا به اینقدر مردم ما درگیر غرایز جنسی نادرست و غیر اخلاقی شوند.
برعکس خیلی از نقدهایی که بر فروشنده اصغر فرهادی شده به نظر من فروشنده بهترین کار اصغر فرهادی است که به ساده ترین زبان بیان میشود.
و همین بهترین، قطعا مخاطب عام را مد نظر دارد تا مخاطب خاص.
درود بر اصغر فرهادی و کلیه عوامل سازنده فروشنده؛ که اینچنین دلسوزانه و جامعه شناسانه برای مردم از فردای خود سخن گفتند.
امیر بهلولی 95/8/11
فیلم رقص بادکنک
فیلم کوتاه "رقص بادکنک ها" به نویسندگی نرگس ورمزیار به همت گروه سینمایی پژواک تولید شد.
این فیلم به کارگردانی امیربهلولی و با بازی هستی کیانی و رضا سبزیان در بروجرد تهیه و تولید شده است. این فیلم بیکلام نگاهی نو به دنیای کودکان کار دارد.
در این فیلم کوتاه رامین مرادی مدیر تولید، سروش بوریایی طراح نور، امیر بهلولی تدوین و تصویربرداری، رضا کرمی آهنگساز و با حضور نسرین سبزیان، حدیث گودرزی، ساغر موسیوند تهیه شده است.
این فیلم اکنون آماده حضور در جشنواره های داخلی و خارجی است.
حسرت بی شمار دلم را
در فنجان سرد و سیاه زندگی ریختم
ترک برداشت و شکست
و حالا من مانده ام
و فنجانی شکسته
و حسرت های بر زمین ریخته
زیر پای رهگذران بی خیال زندگی
و دلی بسیار غمگین
که هیچ کس در این غربت نمی شناسد...
هیچ کس...
بعدنوشت: نمیدانم شعر از کیست! ولی در غربت و بی خبری زبان حال من است!
در پناه تو
در کنار کوهسارانت
در میان حجم بسیار درختانت
ماه و بارانت
من
تو را دیدم
تو را در فصل های خالی از تکرار
تو را در نقش های باد و شالیزار
به جان
دیدم...پرستیدم
خدایا لحظه لحظه با منی، با ما
تویی تنها ترین یارم
خدایا
دوستت دارم...
نمایش کمدی "همیشه پای یک جارو در میان است" به همت گروه هنری پژواک به سرپرستی امیر بهلولی و با همت انجمن بیماری های خاص شهرستان بروجرد به اجرا درآمد.

عکس از فرهاد داودوندی
پروفسور ناصر پارسا
دیروز با تلاش همیشگی، بی وقفه و دلسوزانه سرکار خانم فاطمه یاراحمدی مسوول انجمن بیماری های خاص بروجرد توفیق حاصل شد تا با پروفسور ناصر پارسا دیداری داشته باشیم.
دکتر پارسا، همان کسی که 25 سال خدمات علمی و انسانی رایگان در ایران ارائه کرده است و تاکنون بیش از 150 سخنرانی در کنفرانس های علمی و دانشگاههای علوم پزشکی در ایران ارائه کرده است.
دکتر پارسا از مفاخر شهر من بروجرد که افتخاراتی همچون :
- عضو هیات مدیره و دبیر بین المللی انجمن سرطان ایران و مشاور بین المللی در امور سازمان نظام پزشکی
- مشاورعلمی در امور بین الملل به بیمارستان سرطان کودکان (محک) در ایران.
- مشاور علمی و بین المللی به مرکز تحقیقات و آموزش و درمان سرطان و بنیاد امور بیماریهای خاص ایران.
- همکاری علمی با اساتید و مشاور بین المللی به دانشجویان دوره فوق لیسانس و دکترا در دانشگاههای ایران.
- عضو کمیته پزشکی مولکولی در فرهنگستان علوم پزشکی برای تاسیس پزشکی مولکولی در دانشگاههای ایران.
- مشاور علمی به فرهنگستان علوم پزشکی برای تاسیس دوره های M.D., Ph.D. در دانشگاههای ایران.
- موسس و عضو هیات مدیرۀ هفت بیمارستان و درمانگاه اهدایی در شهرهای مختلف ایران
را در کارنامه خود دارند.
دکتر پارسا از هدفم برای ساخت مستند میپرسد، او از مستند جامع سرطان پستان به عنوان یک مجموعه آموزشی قوی و خوب یاد میکند و زمانی بیشتر خوشحال میشود که مطلع میشود من و گروهم قصد ساخت سری دوم (پروستات) و سوم (جامع ای از همه سرطان ها) این مجموعه را داریم.
خانم یاراحمدی با خنده از ایشان قول همه جانبه برایمان میگیرد و دکتر پارسا از هیچ کمکی به ما پژواکی ها دریغ نمیکند.
با خواست خدا با ورود دکتر پارسا به حیطه مستند سازی گروه پژواک، خبرها و اتفاق های بسیار خوبی را در آینده بسیار نزدیک برای همه هم وطنانم خواهم داشت.
که بزودی به تفسیر آن خواهیم پرداخت.
جا دارد و بر خودم لازم میدانم از سرکار خانم یاراحمدی که واقعا از جان و دل برای بیماران خاص زحمت میکشد تا این عزیزان درد دیگری جز بیماری را تحمل نکنند تشکر نمایم و از خدای بزرگ بهترین پاداشت ها را برایشان آرزو کنم.
بی شک اگر خدای بزرگ از بام عرش فرود آید و هم اکنون از من به اصرار و الحاح بخواهد که من به جای او بر عرش کبریائی او بنشینم و او به جای من در محراب به پرستیدن و عشق ورزیدن آغاز کند , و آتشهای درد و نیاز به معبود را از جان من باز گیرد و بر جان خویش زند , هرگز ,حتی برای شبی تا سحر نخواهم پذیرفت ! من یک شب را سراسر با درد معبود بودن و رنج محروم ماندن از پرستش بسر نخواهم برد...
گفتگوهای تنهایی ص 188 - علی شریعتی
مدتی از قطعی بلاگفا میگذرد و چند روزی است خوشبختانه مشکل برطرف شده است. خیلی مطالب برای نوشتن در این صفحه مجازی داشتم که به شرط حیات سر فرصت تک به تک خواهم نوشت.
در این دنیا که کسی را با کسی کار نیست خدای مهربانم را شاکرم که دوستانی به من داد بهتر از آب روان. سال های طولانی است که با فرهاد داودوندی دوستی خانوادگی دارم. بدو آشنایی من با او از جشنواره مکزیک بود و تمامی حواشی آن و جالب اینکه دقیقا در روزهایی که کسانی را که فکر میکردم بهترین دوستان من هستند، در کمال ناباوری همگی به من پشت کردند؛ دست روزگار مرا با او آشنا کرد. آقا فرهادی که شناخت او باز هم مرا به دوستی ها و برادری ها امیدوار کرد.
از باب سن حساب کنم هم سن سال پسر بزرگش امیرحسین هستم و الحق والنصاف جز محبت و پدری از این مرد بزرگ ندیده ام. در شهری که همه او را به خبرنگاری، عکاسی و وبلاگ نویسی و ... میشناسند من او را همراه لحظه های سختی از زندگی خود دیدم که هرآن کاری از دستش برمی آمد در حق من روا نداشت و با جان و دل در رفع مشکلات ریز و درشتم تلاش نمود.
و همیشه و همیشه مرا شرمنده محبت و لطف بی نهایت خود کرد.
در این پست تنها میخواستم از فرهاد داودوندی به زبان خود او بخاطر همه ی زحمت هایی که در این مدت به عناوین مختلف و در زمینه ای گوناگون برای او داشته ام تشکر بسیار ناچیزی کرده باشم و در آخر هم تنها از خدا برای همه ی رفاقت های نابش سلامتی و تندرستی آرزو میکنم.
آقا فرهاد این شعر از سهراب تقدیم به تو:
خانه ی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
اسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است
ودر آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
وترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
واز او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟
برای مشاهده یا دانلود آنونس مستند آموزشی جامع سرطان پستان میتوانید بر روی لینک زیر کلیک کنید
یک تقاضا از همه دوستان
اولین فاز مستند آموزشی سرطان در ایران با عنوان جامع ترین مستند آموزشی سرطان پستان در چهارنسخه با عنوان های زیر تهیه و تدوین شده و آماده در اختیار گذاشتن خانواده ها و بیماران عزیز می باشد.
1) معاینات شخصی و راه های تشخیصی
2) شیمی درمانی
3) جراحی و مراقبت های بعد از عمل
4) رادیوتراپی و پیش گیری و درمان لنف ادم
پی نوشت: شخصا از تمامی عزیزانی که خواننده این پست می باشند تقاضا دارم، حال که در سایه به مهری مسوولان قرار بر توزیع شخصی این فیلم در بین بیماران عزیز در شهر بروجرد به عنوان اولین شهر در کشور شده، از هر طریق که میتواندند به خانواده ها، دوستان و آشنایان اطلاع رسانی کنند تا اگر خانواده ای درگیر این بیماری شده در هر مرحله ای از بیماری با تماس با شماره 09165478961 چهار نسخه این فیلم را بصورت رایگان دریافت نماید.
بعد نوشت: به خواست خدای بزرگ بعد از توزیع خودجوش این فیلم آموزشی در اول خردادماه سال جاری این فیلم توسط جهاد دانشگاهی تهران در کشور بصورت رایگان توزیع خواهد شد.
مادرم:
تو گلی خوشبو از بهشت خدایی که گلخانه دلم از عطرتو سرشار است
از تبار فاطمه ای وگویی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند
پس همیشه دعایم کن چراکه دعایت سرمایه فردای من است.
سیزده فروردین امسال هم گذشت. امیدوارم همه شما دوستان خوبم در کنار خانواده لذت برده باشید. من با خانواده قرار بود به گلدشت بروجرد بریم ولی متاسفانه اونقدر شلوغ بود که منصرف شدیم و به باغ های کبیری رفتیم.
خیلی دوست داشتم از همه ی مناظر نابی که امروز دیدم واستون عکس تهیه کنم ولی متاسفانه مدتیه لنز دوربینم مشکل پیدا کرده و نشد. و در آخر به دوربین گوشی اکتفا کردم.
امیدوارم از عکس ها خوشتون بیاد.

دردنامه ای برای شهرم
رسم مهمان نوازی را غریبه ها خوب یادم دادند. آن هایی که باید باشند، نیستند. و آن های که نباید باشند هستند.
نمیدانم چرا؟ چهارصد کیلومتر آن طرف تر در پایتخت برایت همایش میگیرند، با یک تلفن کارت را راه می اندازند اما از بخت خوش در خانه و شهر و استان خود غریبه هستم.
در خانه ی خود محاکمه میشوم و در خانه ی غریبه سوگلی، خدایا عجب غریبه بازاری است شهر من! تازه می فهمم اوستاها، زرین کوب ها و شهیدی ها چرا دیار فرزانگان را برای همیشه بدرود گفتند.
براستی اگر آنها می ماندند، جایگاه امروز خود را داشتند؟
حتم دارم اگر می ماندند آن ها را محاکمه میکردند. چرا من باید از جیب خود خرج کنم دغدغه و فکرم چراغ کم سویی در راه بیمارانی باشد که از همه وجودم از نزدیک آن ها را لمس کرده ام و می شناسم و در آخر در خانه خود به آتش جهل و حسادت پخته و در خانه غریبه فهمیده و درک شوم؟
بین خودمان بماند گاهی این پخته شدن را دوست دارم، خیلی نگفته ها از اطرافیان برایم به ارمغان می آورد.
خدایا سخنم را با تو تمام میکنم، دیگر اصلا برایم مهم نیست که در خانه ی خود غریبه هستم، پوستم بیشتر از این حرفها کلفت شد است! خدایا هر کس نداند تو خوب میدانی قصد و هدف من از ساخت این مستند چیست، و تاکنون همه نشدها را تو برایم شد کردی.
خدایا با همه ی ایمانم میگویم، تا زمانی که تو پشت و یاور من و هم گروهیان راستیم هستی من خواهم جنگید و هرگز سرد نخواهم شد. تا آخرین قطره از اقیانوس صبر و توانی که به من داده ای می ایستم و تا رسیدن به هدف والایم که جز خدمت به بیماران سرطانی نیست، به خواست تو از پا نخواهم نشست.
بگذار هر چه میخواهد از آسمان بخل و حسادت سنگ و آتش ببارد.بگذار در سایه ی بی توجه ای مسوولین از آفتاب وجود تو لبریز شوم...
ساخت مستند آموزشی سرطان درایران

فاز اول جامع ترین مستند سرطان در ایران که به همت گروه سینمایی پژواک و کارگردانی امیر بهلولی با همکاری پژوهشکده سرطان پستان جهاد دانشگاهی تهران ساخته شده در بروجرد رونمایی شد. این مستند در سه فصل کلی و مجزا با عنوان سرطان شایع زنان (سرطان پستان) سرطان شایع مردان (سرطان پروستات) و سرطان کودکان ساخته شده و هم اکنون مراحل پس از تولید خود را می گذراند. این مستند آموزشی پس از تولید نهایی به طور انبوه و در قالب لوح فشرده به صورت رایگان برای استفاده بیماران و راهنمایی آنها به کلیه مراکز درمان سرطان کشور اهدا خواهد شد.
لازم به ذکراست فاز اول این مستند روز پنجشنبه درسالن نشست های اداره ارشاد اسلامی بروجرد درحضورجمعی از هنرمندان، آقای رضا میرزایی مسوول سینما جوان بروجرد، خانم فاطمه یاراحمدی مسوول انجمن بیماری های خاص شهرستان، آقای احمد ترکزبان مدیر مسوول هفته نامه پیغام و دکتر یعقوب پور به نمایش درآمد وحاضرین نظرات خود رادرمورد آن بیان کردند.
![]()




![]()




به بهانه ی 24 سالگی
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره میخوانند

این چند ماه گذشته واقعا خسته شدم. آنقدر که خبرهای بد و اتفاقات بد برایم افتاد که واقعا گاهی از پا می افتادم.ولی مثل همیشه خدا کنارم بود و مشکلاتم در کنار او به آرامش ختم بخیر شدند.
بیشتر از یکسال است که از کارهای داستانی و گروه خوبم دور شده ام.اما خداروشکر دستی پر از پوچی باعث شد بار دیگر من و همکارانم در کنار هم به خوشی برسیم.
به عنوان کوچکترین عضو گروه پژواک آرزو میکنم که فیلم سه بعدی دستی پر از پوچی بتواند همانگونه که در بدو ورود درخشید و موجب شادی عزیزان پژواکی شد، در بخش مسابقه و داوری نهایی جشنواره فیلم مستقل کانادا هم چون ستاره ای درخشان در آسمان هنر هفتم بدرخشد.
بازهم به همه ی بچه ها الخصوص کسانی که عاشقانه و بی چشم داشت برای این فیلم زحمت کشیدند تبریک میگویم و برایشان آرزوی موفقیت از خداوند دارم.
خداوندا
من از دوستان بی مقدار، من از همراهان بی احساس
من از نارفیقی های این دنیا میترسم
خداوندا
من از مرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیك میترسم
خداوندا
من از احساس بیهوده بودن، من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چو مرداب میترسم
خداوندا
من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی زمستان
من از تنهایی و دنیای بی تو میترسم
سپندارمذگان
در قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است به نام کلودیوس دوم . کلودیوس ، عقاید عجیبی داشت، از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد؛ از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می کند. کلودیوس به قدری بی رحم و فرمانش به اندازه ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبر دار می شود و دستور می دهد که ولنتاین را به زندان بیاندازند. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق با قلبی عاشق اعدام می شود. بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق.
اطلاعات بالا را از یک سایت خواندم.
کمی با خود فکر کنید! بیش از چهارهزارو پانصد سال تمدن و فرهنگ این سرزمین را ما به کجا رسانده ایم.
از پیر تا جوان ما کلمه ولنتاین را که میشوند برایت از روز عشق روایت می کنند. عشق و علاقه خود را در یک عروسک خلاصه کرده و حتی کار و کاسبی راه می اندازند.
از ما که درباره ولنتاین می پرسند آن را از فرنگ رسیده و حاصل تفکر آنور آبی ها میدانیم.
کپی برابر اصل.
دقیقا در حکم دلقکی که برای خندان مخاطبش به همه کاری دست میزند.
اما درد اینجاست که کسی از ما حتی اسم "سپندارمذگان" را هم نشنیده!
روز عشق را جشن میگیریم ولی دریغ از اینکه حتی بدانیم این روز ریشه در هزاران سال فرهنگ و تمدن این سرزمین دارد.
25 بهمن روز ولنتاین بیگانگان را خوب میشناسیم، اما 29 بهمن روز سپندارمذگان ایرانی را حتی به رسمیت نمی شناسیم.
سپندارمذگان "جشن زمین" و گرامی داشت "عشق" است که هر دو در کنار هم معنا پیدا کرده اند.
در این نقطه است که افکار همانند پتک بر وجود آدمی ضربه وارد میکنند!
از هزاران سال پیش در سرزمین من، جشن "سپندارمذگان" وجود داشته، روزی برای گرامیداشت زنان.
در باور ایرانى مرد داراى قدرت مردانگى و تفکر و خردورزى بیشترى است، در برابر آن زن نیز داراى مهر ورزى، عشق پاک، پاکدامنى و از خودگذشتگى فراوان ترى است که هر یک از این دو به تنهایى راه به جایى نبرده و مکمل هم هستند.
ولی من این روز را از آن بیگانگان میدانم.
از عشق تنها یک هوس جاگذاشته ام.
دریغ و صد دریغ.
سپندارمذگان روز عشق و دوست داشتن های پاک بر همه ی عاشقان واقعی خجسته باد
از مستند "هنر و بیماران خاص" محسن عباس زاده و رعنا حسنی، روایتگر همایش روز جهانی و ملی سرطان شدند.
این همایش ۱۵ تا ۱۷ بهمن ماه برابر با 4 فوریه روز جهانی مبارزه با سرطان در تهران برگزار میشود.
امیدوارم که این همایش مسیری هموار بر این راه پرمانع باشد.

گاهی باید صبر کرد، گاهی جنگید و گاهی خندید
اما هیچگاه نباید نالید
باید خود را برداشت و دور شد

خورشید گرفته
خوب می شناسم افکاری را که در ذهنت رژه میروند. خوب می فهمم احساسی را که بر شاخک های احساس تو لحظه لحظه با دانه های اشک حسرت خیس می شوند. چه زجری میکشی زمانی که در انبوه جمعیت محمد را تنها می بینی! و تنها تر از او علی و زهرا...
در آن زمان که می بینی در چند متری قبر عزیز زهرا دشمن آن هم به زبان خودت، به همه مقدسات تو توهین میکند.
آن زمان که همسایه و دوستت را می بینی که از این دیدار تنها و تنها لقب حاجی را برای خود می خواهد. کسب و کاری راه انداخته کم نظیر...
و آن زمان که ...
خدیا در دیار محمد، چقدر محمد و فرزندانش غریب اند.
غربتی از جنس درد، که لحظه به لحظه سنگینی اش بر سینه ات بیشتر و بیشتر میشود. در آنجا تازه می فهمی دلیل بی نشان بودن مدفن فاطمه را.
خدایا، این خورشید گرفته از سیاهی دوست و دشمن تا چه زمان نور خواهد داشت؟

چيزهايي ديدم در روي زمين:
كودكي ديم، ماه را بو مي كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت.
من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه داغ محبت بود.
من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز.